۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

گر نداری کوزه خالی میخرم

یاد دارم در غروبی سردِ سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی میخرم

گرنداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیس؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر